مسیر جاری : صفحه اصلی/مقالات/سبک زندگی الگوها/معصومین علیهم‌السلام/الگوی همسرداری (2)
الگوی همسرداری (2)
الگوی همسرداری (2)
سیره عملی حضرت فاطمه علیها السلام
نويسنده : حليمه صفری
تنظیم و ویرایش : سایت راه برتر
تعداد بازدید کننده : 871

رضايت كامل حضرت على علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام از همديگر

اميرالمؤ منين على عليه السلام مى فرمايند:
هيچ گاه فاطمه از من نرنجيد و او نيز هرگز مرا نرنجاند، او را به هيچ كارى مجبور نكردم ، او نيز مرا آزرده نساخت. در هيچ امرى قدمى بر خلاف ميل باطنى من برنداشت و هرگاه به رخسارش نظاره مى كردم تمام غصه هايم بر طرف مى شد و دردهايم را فراموش مى كردم.
در جاى ديگر مى فرمايند: به خدا قسم ! هرگز كارى نكردم كه فاطمه عليها السلام خشمگين شود، او نيز هيچ گاه مرا خشمگين نكرد.11
 

شاد شدن حضرت فاطمه عليها السلام به خاطر تقسيم كارها

در حديثى از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: ميان على و فاطمه عليها السلام درباره تقسيم كارها بحث شد. براى حل اين مشكل خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رفتند و پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) كارهاى منزل را اينگونه تقسيم كرد: كارهاى مربوط به داخل خانه به عهده فاطمه و كارهاى خارج از خانه به عهده على عليه السلام باشد.
فاطمه عليها السلام به قدرى از اين تقسيم خوشحال شد كه گفت : جز خدا كسى نمى داند تا چه اندازه از اين تقسيم خوشحال شدم كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كار مردان را (كارى را كه موجب تماس با مردان است ) از عهده من برداشت . 12

 

پشتيبانى از شوهر در كارهاى خير

روزى على عليه السلام وارد خانه شد، ديد حسن و حسين عليهما السلام نزد حضرت فاطمه عليها السلام گريه مى كنند.
فاطمه زهرا عليها السلام گفت : اينها گرسنه اند و يك روز است كه چيزى نخورده اند ! على عليه السلام پرسيد: پس اين ديگ بر سر آتش چيست ؟ گفت : در ديگ ، تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندانم بر سر آتش ‍ نهاده ام ! على عليه السلام از اين ماجرا دلتنگ شد. عبايش را به بازار برد و به مبلغ شش درهم فروخت و با آن غذايى تهيه كرد. وقتى كه به خانه باز مى گشت فقيرى به حضرت گفت : آيا كسى در راه خدا وام مى دهد تا چند برابر گردد؟ على عليه السلام همه آن خوراكى را به او داد، چون به خانه رسيد، فاطمه عليها السلام پرسيد: يا على ! چيزى براى رفع گرسنگى بچه ها بدست آوردى ؟ گفت : آرى ، ولى همه آنها را به بينوايى دادم . فاطمه عليها السلام گفت : چه خوب كردى ، تو هميشه توفيق كار خير مى يابى !
على عليه السلام براى اقامه نماز از منزل خارج شد. در راه شخصى را ديد كه پولى ندارم . گفت : به تو فروختم هر وقت پولى بافتى به من باز دهى؟ على عليه السلام آن شتر را به 60 درهم خريد و حركت كرد. ناگهان شخصى رسيد و عرض كرد: يا على ! اين شتر را به من بفروش . على عليه السلام فرمود: به چه قيمتى مى خرى ؟ گفت : 120 درهم .
حضرت شتر را داد و پول را گرفت ، نيمى از آن پولها را به صاحب شتر داد و نيمى ديگر را براى خود برداشت . در اين وقت رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسيد و ماجرا را از على عليه السلام شنيد. حضرت فرمود: يا على ! فروشنده جبرئيل و خريدار ميكائيل بود. اين در عوض آن وامى بود كه به فقير داده بودى . 13

 

داستان دينار و آرد فروش

روزى در خانه فاطمه عليها السلام غذا و پولى يافت نمى شد، در اين حال على عليه السلام از خانه بيرون آمد و يك دينار پول در كوچه پيدا كرد. در همه جا اعلام كرد كه يك دينار پيدا شده ، ولى هيچ كس به سراغ آن دينار نيامد. حضرت فاطمه عليها السلام به على عليه السلام گفت : با اين دينار آرد بخر، هرگاه صاحب آن پيدا شد به او بر مى گردانيم . حضرت على عليه السلام با اين قصد از منزل خارج شد، مردى را ديد كه مقدارى آرد به قيمت يك دينار مى فروشد. على عليه السلام آرد را خريد و يك دينار را به او داد، ولى او سوگند ياد كرد كه پولى از بابت آرد نمى گيرد.
على عليه السلام آرد و يك دينار را به خانه آورد و جريان را به فاطمه عليها السلام گفت : فاطمه عليها السلام از جريان بسيار تعجب كرد، با آن آرد نان درست كردند و خوردند. پس از تمام شدن آرد، على عليه السلام دوباره اعلام كرد دينارى پيدا كرده ، ولى باز كسى به عنوان صاحب آن مراجعه نكرد. على عليه السلام دوباره براى خريد آرد بيرون رفت باز همان مرد را ديد و قضيه خريد آرد مثل ديروز تكرار شد. على عليه السلام وقتى كه به منزل برگشت فاطمه زهرا عليها السلام تعجب كرد ! و گفت : يا على ! هم آرد آوردى و هم دينار را؟
على عليه السلام فرمود: فروشنده سوگند ياد كرد كه دينار را نمى گيرم . فاطمه عليها السلام گفت : مى خواستى تو در سوگند از او پيشى بگيرى و دينار را به او بدهى .
على عليه السلام براى بار سوم خريد آرد بيرون رفت ، ابتدا در اين مدت براى يافتن صاحب دينار همه جا اعلام كرده بود. دوباره همان مرد را ديد كه آرد مى فروشد. حضرت اين بار او را سوگند داد كه بايد پول آرد را بگيرى . پس از آن دينار را به طرف آن مرد انداخت و به سوى خان بازگشت . در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ديد، فرمود: يا على ! آيا آن مرد را شناختى ؟ عرض كرد: نه يا رسول الله . فرمود: او جبرئيل بود، آن آرد رزقى بود بود كه خداوند بوسيله جبرئيل براى شما فرستاده بود. سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست اگر سوگند ياد نمى كردى هر روز تا آن دينار در دست تو بود جبرئيل را همان گونه مى يافتى كه آرد به تو مى داد و دينار از تو نمى گرفت . 14

 

داستان انار

روزى حضرت زهرا عليها السلام بيمار و بسترى شد. على عليه السلام به بالين او آمد فرمود: زهراء جان ! چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم . حضرت على عليه السلام اصرار كرد. فاطمه عليها السلام گفت : اى پسر عمو، پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى از شوهرت در خواست نكن ، مبادا تهيه آن برايش مشكل باشد و در برابر در خواست تو شرمنده شود.
على عليه السلام فرمود: اى فاطمه عليه السلام ، به حق من ، هر جه ميل دارى بگو تا برايت آماده كنم .
فاطمه عليها السلام گفت : اكنون كه ما را سوگند دادى مى گويم . اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است . حضرت على عليه السلام برخاست و براى فراهم نمودن انار از منزل بيرون رفت . در راه با چند نفر از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد: انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها گفتند: يا على ! فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل شمهون يهودى چند انار از طائف آورده بود. حضرت به در خان شمعون رفت . شمعون وقتى كه چشمش به على عليه السلام افتاد علت آمدن آن حضرت را پرسيد؟ على عليه السلام ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام . شمعون گفت : چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام . همسر شمعون پشت در بود و سخن آنها را مى شنيد، به شوهرش گفت : من يك انار براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم .
آنگاه رفت و انار را آورد و به حضرت على عليه السلام داد. آن حضرت چهار در هم به شمعون داد. او گفت : قيمتش ، نيم درهم است . امام فرمود: همسرت اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم در هم مال خودت و سه درهم و نيم هم مال همسرت . آن حضرت در برگشت به طرف منزل ، صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ، ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين خوابيده است ، حضرت جلو رفت و سرش را به دامن گرفت و از او پرسيد: تو كيستى ؟ از كدام قبيله اى ؟ چند روز است كه در اينجا افتاده اى ؟ گفت : اى جوان صالح ! من از اهالى مدائن (ايران ) مى باشم ، در آنجا قرض زيادى داشتم . ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به مولايم اميرمؤ منان مى رسانم شايد آن حضرت كمكى به من كند و قرضهايم را ادا نمايد - جوان نمى دانست كه سرش بر دامن على عليه السلام است - امام فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم مى برم ، ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم . حضرت انار را دو نصف كرده و نصف آن را كم كم در دهان آن جوان مى گذاشت تا تمام شد. جوان گفت : اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخورانى ، چه بسا حال من خوب شود ! على عليه السلام نيم ديگر انار را نيز كم كم به او خوراند تا تمام شد.
آنگاه حضرت بعد از خداحافظى با آن جوان بيمار به سوى خانه حركت كرد. در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود به در خانه رسيد، ولى حيا كرد وارد خانه شود. از شكاف در به درون خانه نگاهى كرد تا ببيند فاطمه عليها السلام خواب است يا بيدار. مشاهده كرد فاطمه عليه السلام تكيه كرده و طبقى از انار پيش روى اوست و ميل مى فرمايد، حضرت بسيار خوشحال وارد خانه شد، متوجه شد كه اين انار مربوط به اين دنيا نيست . پرسيد: فاطمه جان ! اين انار را چه كسى براى شما آورده است ؟ فاطمه عليها السلام گفت : اى پسر عمو ! وقتى كه از پيش من رفتى ، چندان طولى نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم . ناگاه صداى در به گوشم رسيد فضه خادمه در را گشود، مردى را ديد كه طبق انار دارد. آن مرد گفت : اين طبق انار را اميرمؤ منان على عليه السلام براى فاطمه فرستاده است . 15

 

حكايتى ديگر

روزى حضرت فاطمه عليها السلام بيمار شد، على عليه السلام نزد آن حضرت آمد و فرمود: اى فاطمه ، از شيرينى هاى دنيا دلت چه ميل دارى ؟
گفت : اى على ، من انارى مى خواهم . حضرت قدرى انديشيد، چون چيزى با خود نداشت ، از جا حركت كرد و به بازار رفت ، در همى قرض كرد و انارى با آن خريد و به سوى منزل شتافت . در بين راه ، به مردى بيمار و نا آشنا بر خورد كرد، ايستاد و فرمود: اى پير مرد ! دلت چه مى خواهد؟ پاسخ داد: اى على ، هم اكنون پنج روز است كه در اينجا افتاده ام ، مردم از كنارم عبور كرده ، اما توجهى به من نمى كنند، دلم انار مى خواهد. حضرت لحظه اى با خود انديشيد و گفت : يا انار براى فاطمه خريده ام ، اگر آن را به اين مستمند بدهم فاطمه از انار محروم خواهد شد و اگر به او ندهم با فرمايش خداوند كه فرمود: واما السائل فلال تنهر؛ سائل را از خود مران 16

 

مخالفت ورزيده ام

پس انار را باز كرد و به آن پيرمرد خورانيد. پيرمرد بى درنگ بهبود يافت و در همان حال فاطمه عليها السلام نيز بهبود يافت. على عليه السلام در حالى كه از فاطمه عليها السلام شرمنده بود وارد منزل شد. حضرت زهراء عليها السلام از جان حركت كرد و به طرف حضرت على عليها السلام آمد و گفت: چرا اندوهناكى؟ سوگند به عزت و شكوه خداوند! همين كه انار را به آن پيرمرد دادى، ميل به انار از دلم كنار رفت .
در همين هنگام شخصى حلقه در را كوبيد. حضرت پرسيد: كيستى؟ پاسخ داد: من سلمان فارسى هستم، در را باز كن! در را باز كرد، ديد كه سلمان فارسى طبقى سرپوشيده آورده، آن را پيش روى حضرت گذاشت. حضرت پرسيد: اين طبق چيست؟ جواب داد: از خداوند براى پيامبرش و از پيامبرش براى تو رسيده. حضرت سرپوش از روى طبق برداشت، نه عداد انار در آن بود. فرمودند: اى سلمان! اگر اين انارها براى من است مى بايست ده عدد باشد. زيرا خداوند فرموده است:
من جاء بالحسنه فلله عشر امثالها؛ هر كس كار نيك انجام دهد براى او ده برابر پاداش نيك خواهد بود.
سلمان خنديد و يك انار از آستين خود بيرون آورد و آن در طبق گذاشت و گفت: اى على! به خدا سوگند ده تا بود، اما خواستم بدين وسيله تو را بيازمايم! 17
 
پی نوشتها:
11 بحار، ج 43، ص 123 / كشف الغمه ، ج 1، ص 363،
12- بحارالانوار، ج /43، ص 81
13- كشف الاسرار، ج 1.
14- مناقب ابن مغازلى شافعى ، ص 367
15- رياحين الشريعه ، ج 1 ص 142
16- ضحى / 10
17- فاطمة زهرا شادمانى دل پيامبر، ص 154. به نقل از احقاق الحق ، ج 19، ص 151 - 150
منبع: كتاب الگوی رفتاری حضرت زهرا سلام الله عليها