مسیر جاری : صفحه اصلی/مقالات/سبک زندگی با رویکرد انتظار/انتظار و وظایف منتظران/فرهنگ انتظار ، حضور در تاریخ توحیدی (1)
فرهنگ انتظار ، حضور در تاریخ توحیدی (1)
فرهنگ انتظار ، حضور در تاریخ توحیدی (1)

نویسنده : اصغر طاهرزاده
تعداد بازدید کننده : 297

عامل توقف در تغییر سرنوشت

عنوان بحث؛ «فرهنگ انتظار و حضور در تاریخ توحیدی» است. بحث شامل دو مقدمه و پنج موضوع و یک نتیجه است که امیدوارم از این طریق بتوانم عرض خود را خدمت عزیزان ارائه دهم و در انتها توانسته باشم تفاوت «بی‌تاریخی» و «تاریخ‌داشتن» یک ملت را تبیین نمایم تا روشن شود چگونه اندیشه‌ی انتظار، انسان را از بی‌تاریخی نجات می‌دهد و موجب گستردگی وجود او و نشاط و امیدی می‌شود که گویا انسان با همه‌ی اولیاء و انبیاء همتاریخ شده است.

وقتی متوجه باشیم از نظر تاریخی در شرایطی قرار داریم که فرهنگ مدرنیته با حاکمیت فرهنگ خاص خود و نفی گذشته‌ی ملت‌ها، «اکنون» و «آینده»ی ملت‌ها را از آن‌ها می‌گیرد و در آن حال افراد نمی‌توانند به آینده‌ی خود فکر کنند. و وقتی متوجه باشیم در جامعه‌ی تحت تأثیر فرهنگ مدرنیته «زمانِ پیوسته»‌ی ملت‌ها به «زمان گسسته» و قطعاتی جدا از هم تبدیل می‌شود و در زمانِ گسسته، هیچ تصمیمی برای تغییر سرنوشت نمی‌توان گرفت؛ آری وقتی به دو نکته‌ی فوق توجه کنیم، متوجه می‌شویم جایگاه فرهنگ مهدویت و انتظار در کجای زندگی ما قرار دارد و چگونه از آن طریق روح جامعه‌ی منتظر به وسعت تاریخِ همه‌ی انبیاء و اولیاء علیهم السلام وسعت می‌یابد، و امید رهایی از چنگال فرهنگ مدرنیته ممکن می‌شود.

امیدوارم عزیزان با توجه به نکته‌ی فوق عنایت کرده باشند که تاریخِ هر قوم با آینده‌ای که در نظر دارد تعیین می‌شود و برای آینده‌داشتن، تذکر نسبت به گذشته لازم است و تا ما نفهمیم نشاط ملت‌ها باید حتماً نشاط تاریخی باشد، نمی‌توانیم زندگی خود را معنی کنیم، چون در حیات گسترده‌ی تاریخی است که یک ملت می‌تواند همزبان شود. یکی از مشکلات بزرگی که امروزه به سراغ ما آمده همان است که گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش

علت تنهایی و ناهمزبانی خود را باید در گسستگی تاریخی جستجو کرد. ما در شرایطی هستیم که نمی‌دانیم «تاریخِ پیوسته» یعنی چه، تا نسبت به آن حساس شویم و گسستگی تاریخی امروزمان را درست ریشه یابی کنیم. در گسستگی تاریخی، انسان دیگر نمی‌داند چه بوده است تا بفهمد حالا چه باید باشد. یک نویسنده کانادایی کتاب کوچکی تحت عنوان «خرسی که می‌خواست آدم شود» نوشته بود، او در این کتاب می‌خواست حرف بزرگ زمانه را بزند. خرس به گذشته‌ی خود که گذشته‌ی خرس‌بودنش بود، پشت کرده و آمده بود تا مثل آدم‌ها زندگی کند. او مثل آدم‌ها باید ریش‌هایش را می‌تراشید و کروات یا پاپیونی می‌زد و با کیف و لباس و کفش و... به اداره می‌رفت، از این نوع زندگی خیلی در زحمت بود می‌خواست روی صندلی بنشیند، دمش مزاحم بود، از آن طرف خرسی که بخواهد ریش خود را بتراشد بسیار ماجرا دارد. بالاخره متوجه شد که برای خرس‌، مشکل است که چیزی غیر خودش باشد. پس از مدتی تصمیم گرفت به زندگی خرسی خود برگردد، حالا یادش رفته بود که زندگی قبلی‌اش چگونه بوده است - از گذشته‌ی خود گسسته بود- زمستان شد، نزدیک غار آمد، اما نمی‌داند چه کار کند - خرس‌ها زمستان‌خوابی دارند- همان‌جا زیر برف‌ها ماند و مرد.

چیزی‌که بنده در صددِ بیان آن هستم برکات حضور در «زمانِ پیوسته» است، و این‌که رمز و راز نجات ملت‌ها در شرایط جدید، حضور در زمان پیوسته‌ی خودشان می‌باشد. این همان چیزی است که خرس با این‌که از زندگی مدرن دل‌زده شد، ولی نتوانست آن را بیابد. مدرنیته تاریخ همه‌ی اقوام را با تاریخ غربی می‌سنجد و همه‌ی ملت‌ها را از گردونه‌ی تاریخِ خودشان بیرون می‌کند و آن‌ها را گرفتار زمانِ گسسته می‌نماید و در نتیجه ملت‌ها راهی جز ادامه‌ی زندگی مدرن نمی‌شناسند و اشکال اساسی وقتی به‌وجود می‌آید که طراحی تاریخ را به عهده‌ی غرب بگذاریم تا ما را از تاریخ خودمان بیرون بیندازد.

توجه به آفتِ گسسته‌شدن از زمانِ گذشته حرف جدیدی نیست. دانشمندان بزرگ آن را متذکر شده‌اند. «اُمه سِزِر» (1) از شاعران و قهرمانان مبارزه با استعمار در آفریقا، در اشعارش می‌گفت: «ای مردم آفریقا! گذشته و آینده‌ی ما را مدرنیته از ما گرفته و در نتیجه ما هیچ تصمیمی نمی‌توانیم بگیریم». چون به واقع تا ملّتی جایگاه تاریخی خود را نشناسد نمی‌داند کیست و چه باید بکند. وقتی حضرت اباعبدالله علیه السلام در مقابل یزید می‌فرمایند من می‌خواهم جامعه را به سیره‌ی پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت دهم، از این طریق عملاً راهِ نجات را نشان می‌دهند، آن‌هم در مقابل فرهنگ معاویه‌ای که با استقرار در شام سعی دارد فرهنگ رُمی را جایگزین فرهنگ اسلامی کند و ملت اسلام را از ریشه‌ی تاریخی خود جدا نماید. (2)

موضوعِ انتقاد به غرب یک بحث است و راه برون‌رفت از آن بحث دیگر. در خودِ غرب بهترین و دقیق‌ترین انتقادها نسبت به فرهنگ مدرنیته شده است و بسیاری از آن مطالب برای سایر ملت‌ها نیز قابل استفاده است. ولی آن‌چیزی که هر ملّتی باید از درون خود بیابد، راهِ برون‌رفت از غرب‌زدگی و بی‌تاریخی است. آن عاملی که نمی‌گذارد یک ملّت تصمیمی مطابق روح خود بگیرد، جداشدن از حیات تاریخی‌اش می‌باشد.

بسیاری از نخبگانِ جهان اسلام، همان طور که حضرت اباعبدالله علیه السلام از حاکمیت یزید ناراضی بودند، ناراضی بودند اما راهی برای برون‌رفت پیشنهاد نمی‌کردند - آن‌گونه نارضایتی‌ها ضرری برای حاکمیت یزید نداشت- حضرت اباعبدالله علیه السلام نگاه‌ها را به سیره‌ی رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام انداختند و راه برون‌رفت را در ادامه‌ی گذشته‌ی توحیدی مردم نشان دادند. حضرت به‌خوبی می‌دانستند در این روش چه برکاتی نهفته است. ایشان وقتی می‌خواستند از مکه به طرف کربلا بروند، همه به حضرت نصیحت می‌کردند که آقا! حرف شما در نفی حاکمیت یزید حق است، اما شما در این راه شهید می‌شوید. آن‌ها درست می‌گفتند و امام حسین علیه السلام هم در فهم این نکته عقب‌تر از ابن‌عباس و عبدالله‌بن‌جعفر و فَرَزْدَق و امثال آن‌ها نبودند ولی آن‌ها چیزی را نمی‌فهمیدند که حضرت اباعبدالله علیه السلام می‌فهمیدند و آن عبارت بود از نشان‌دادن راه‌ ِ برون‌رفت از ظلمات معاویه. به قول شهید مطهری رحمة‌الله‌علیه آن‌ها می‌خواستند امام را نگه دارند ولی امام می‌خواست اسلام را نگه دارد و جهان اسلام را از خطر اضمحلال نجات دهد. حضرت اباعبد الله علیه السلام نشان دادند آینده سالم در گرو اتصال به تاریخ توحیدی گذشته است. حضرت در بدو حرکت از مدینه در وصیت خود به محمد حنفیه می‌فرمایند: «إنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی صلی الله علیه و آله أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی‏» (3) من براى سرکشى و عداوت و فسادکردن و ظلم‌نمودن از مدینه خارج نشدم بلکه نهضت من برای اصلاح امت جدّم می‌باشد، من در نظر دارم امر به معروف و نهى از منکر نمایم، من می‌خواهم مطابق سیره جدم رسول خدا و پدرم على بن ابى طالب«علیهماالسّلام» رفتار نمایم‏.

تأکید بنده این است که حضرت سید الشهداء علیه السلام راه برون‌رفت از ظلمات دوران را در دو چیز می‌دانستند؛ یکی در اتصال به گذشته‌ی تاریخی امت اسلام، و دیگری در توجه به آرمان بلندی که سیر تاریخِ توحیدی به آن‌سو نظر دارد.

 

نقش عقل در فهم مقام امام علیه السلام

در مورد آرمان بلندی که سیر تاریخِ توحیدی به آن نظر دارد باید گفت:

وقتی متوجه باشیم غفلت از معرفت صحیح نسبت به حجت خدا علیه السلام موجبِ در پرده‌ماندن آن حضرت و عامل ادامه‌ی سرگردانی بشر است، باید راه نجات را در رویکرد صحیح نسبت به معرفت به مقام آن حضرت، و انتظار آن حضرت جستجو کرد.

همان طور که در مورد خداشناسی، وقتی آلوده به خرافات می‌شویم که معرفت صحیحی نسبت به خدا نداشته باشیم و در آن صورت است که این فکر پیدا می‌شود که ای کاش خدا این‌جا بود تا موهایش را شانه می‌کردم ویا اُلاغش می‌آمد این علف‌ها را می‌خورد. در باره‌ی سایر معارف الهی هم وقتی گرفتار آسیب می‌شویم که بدون معرفتی صحیح آن‌ها را پذیرفته باشیم. البته استدلال عقلی موجب جدایی باورهای خرافی از باورهای حقیقی می‌شود. استدلال؛ به خودی خود ما را به مقصد نمی‌رساند، قلب باید در صحنه باشد تا زمینه‌ی ارتباط انسان با حقایق متعالی فراهم شود. استدلال باعث می‌شود که ما موضوع را درست ببینیم تا پس از آن بتوانیم با روش‌هایی که شرع مقدس در مقابل ما قرار می‌دهد با حقایق مرتبط شویم. بر همین اساس در مورد وجود مقدس حضرت صاحب‌الامر علیه السلام؛ هم باید عقلاً و از طریق استدلال مسئله را بشناسیم.

وقتی از شما بپرسند به چه دلیل انسانِ کامل یعنی امام زمان علیه السلام در گستره‌ی تمام هستی حاضر است؟ باید بتوانید روشن کنید که «انسانیت» یک حقیقت مقول به تشکیک است، یعنی شدت و ضعف برمی‌دارد، مثل نور یا وجود است. ملائکه موجودند، زمین هم موجود است، خدا هم وجود دارد، همه‌شان وجود دارند امّا تفاوتشان از نظر وجودی در شدت و ضعف آن‌هاست. زمین موجود است با درجه نازله، ملائکه موجودند با درجه بالاتر ولی خدا عین وجود است. عین وجود یعنی خودش وجود است و همه‌ی وجودها هم از اوست. در مورد انسانیت هم موضوع از همین قرار است که مقول به تشکیک است و وجودش در آدم‌های مختلف شدت و ضعف دارد. حضرت امام‌خمینی رحمة‌الله‌علیه نسبت به دشمنان اسلام انسان‌ترند و انسانیت در ایشان با شدت بیشتری موجود بود. از طرفی هرچیزی که دارای شدت و ضعف است از یک طرف دارای مرتبه‌ها و از طرف دیگر دارای نهایتی است که اصل و علت همه‌ی مرتبه‌های مادون می‌باشد. مثل وجود که مرتبه‌ی نهایی آن عین وجود و وجود مطلق است و همه‌ی وجودات به آن ختم می‌شود، انسانیت هم شدت و ضعف دارد، پس حتماً به یک «عین الانسان» ختم می‌شود. همان‌طور که وقتی شما در مورد «حیات» صحبت می‌کنید می‌گویید؛ انسان حیات دارد، ملائکه هم حیات دارند، گیاهان هم حیات دارند، ولی حیاتِ همه به «عین حیات» که حضرت رب العالمین است ختم می‌شود. همین‌که حیات من و شما در صحنه هست، خبر از وجود عین‌الحیات می‌دهد. در مورد انسان هم موضوع از همین قرار است و همین‌که انسانیت در صحنه است خبر از وجود «عین الانسان» می‌دهد. البته لازم است این موضوع را به نحو کامل در کتاب «مبانی معرفتی مهدویت» پیگیری بفرمایید. خواستم عنایت داشته باشید که چگونه باید در رابطه با وجود مقدس انسان کامل استدلال کرد.

وقتی روشن شد «عین الانسان» در عالم هست، هر اندازه بخواهید انسان باشید باید با عین الانسان مرتبط شوید، همان‌طور که وقتی‌ «عین تری» داشته باشید، هرقدر تری بخواهید باید از عین تری بگیرید. هرکس ارتباطش را با عین‌الانسان قطع کند عملاً از مسیر انسانیت خارج شده. در همین رابطه رسول‌خدا صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» (4) هرکس بمیرد و امام خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. پس بدون ارتباط با امام که همان عین‌الانسان است ممکن نیست کسی وارد مسیر کمال شود - که باز تأکید می‌کنیم این بحث به طور مفصل در کتاب «مبانی معرفتی مهدویت» مطرح شده است- نکته‌ی مهم آن است که بدانیم انسانیت‌ انسان‌ها را «عین‌الانسان» تغذیه می‌کند.

با این فرض که بهترین راه نجات از آسیب‌های اندیشه‌ی انتظار، درست‌مطرح‌کردنِ مبانی معرفتی مهدویت و انتظار است. وجود دلایلی عقلی در اعتقاد به مهدویت موجب می‌شود تا خرافات نتوانند جای خود را در عقاید عالیه باز کنند. ابتدا باید عقل متوجه شود عین‌الانسان به عنوان واسطه فیضِ بین خدا و عالم هستی در صحنه است. چون انسانیت یک حقیقت تشکیکی و دارای شدت و ضعف است و هر حقیقت تشکیکی یک وجه کامل و تمام دارد که مراتب پایین‌ترِ آن، همه جلوه‌ی آن هستند و همین که انسانیت با شدت و ضعف در همه انسان‌ها موجود است، دلیل است بر آن‌که حقیقت انسانیت دارای جنبه‌ی تامّ و تمامی است که همان انسان کامل است، و به عنوان کامل‌ترین مخلوق واسطه بین خداوند و سایر مخلوقات است.

 

دلیلی دیگر بر وجود انسان کامل

از آن‌جایی‌که خداوند کمال مطلق و جامع جمیع کمالات است، اولین مخلوق او، مخلوقی است که در عین مخلوقیت، جامع همه‌ی کمالات و اسماء الهی می‌باشد و لذا اولین صادره از خداوند نمی‌شود ملائکه باشند، چون هرکدام از آن‌ها مظهر اسمی از اسماء الهی‌اند. (5) پس اولین صادره از خداوند باید انسانی کامل باشد که همه‌ی کمالات الهی را به نحو جامع داشته باشد و معنی واسطه‌ی فیض‌بودن ذات مقدس امام عصر علیه السلام به همین معنی است و در راستای همین قاعده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری» (6) اولین چیزی که خداوند خلق کرد، نور من بود.

خدا عین کمال است یعنی عین حیّ و قیّوم و سمیع و بصیر و... است. از عین کمال هرگز نمی‌شود موجودی صادر بشود که پرتو همه‌ی کمالات او نباشد، همان‌طور که از نور بی‌رنگ، نور بی‌رنگ صادر می‌شود. فرق نور بی‌رنگِ پایین با آن نور بی‌رنگ بالا در شدت و ضعف است. نمی‌شود از نور بی‌رنگ بالایی، نور سبز یا زرد صادر شود، همان نور بی‌رنگ صادر می‌شود منتها در شدت کم‌تر. از خدا که عین کمال است نمی‌شود مستقیماً ملک صادر شود، چون هر کدام از ملائکه دارای یک مقام‌ از مقامات الهی هستند. یکی ملکِ «مُحیی» است و یکی ملکِ «مُمیت» است و دیگری ملکِ «رزق». وقتی متوجه شدیم از خدایی که جامع کمالات است محال است مستقیماً ملائکه صادر شوند پس حتماً اولین مخلوقِ او جامع کمالات است، ولی مخلوق است. تنها موجودی که ظرفیت جامعیت کمالات را دارد انسان است و به عبارت دیگر همان مخلوقِ جامع به صورت انسان خلق شده است، لذا قرآن فرمود: «وَ عَلَّمَ ادَمَ الأسماءَ کُلَّها...» (7) و خداوند همه‌ی اسماء را به آدم آموخت پس حتماً اولین مخلوق انسان است.

فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمودند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ نُوری» (8) اولین چیزی که خداوند خلق کرد، نور من بود، نظر به حقایقی دارد که انسان با برهان و اندیشه می‌تواند متوجه حقانیت آن‌ها شود. در رابطه با اولین مخلوق ‌بودنِ انسان کامل، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «کُنْتُ نَبِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْماءِ وَالطّین» (9) من نبی بودم و آدم هنوز به دنیا نیامده بود و بین آب و گِل بود. این همان نور محمدی صلی الله علیه و آله است که مقدم بر جسم حضرت خلق شده است. آری آن حقیقت؛

در نبی آمد بیان راه کرد
در ولی از سرّ حق آگاه کرد

یک حقیقت است که در مظاهر متفاوت ظاهر می‌شود و در همین رابطه امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمایند: «کُنْتُ اَنَا وَ مُحمدٌ نوراً واحداً مِنْ نورالله» (10) من و محمّد نور واحدی بودیم از نور خدا. یا به تعبیر مولوی:

گاه پوشد کسوت لیلی ، گهی مجنون شود
گاه معشوق و گهی عاشق نماید خویش را

جلوات آن حقیقت نوری یک روز حضرت صادق علیه السلام و یک روز حضرت کاظم علیه السلام است.آن مقام، حقیقتی است که شعور ما باید متوجه آن شود و به این معنی به ما گفته‌اند باید به آن مقام به عنوان عین‌الانسان که مقامش مقام جامعیت اسماء الهی است، ایمان داشته باشید و او را اولین مخلوق و واسطه‌ی فیض نسبت به سایر مخلوقات بدانید. (11)
ادامه دارد...

مقالات مرتبط :

فرهنگ انتظار ، حضور در تاریخ توحیدی (2)

فرهنگ انتظار ، حضور در تاریخ توحیدی (3)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- امه سزر شاعر متعهد، نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و سیاستمدار سیاه‌پوست فرانسوی. تولد او را در 25 جون 1913 در جزیرۀ مارتینک در حاشیۀ کارائیب نوشته اند که در هفدهم اپریل در سن 94 سالگی در شهر فور دو فرانس در جزیرۀ مارتینیک چشم از جهان پوشید.
2- در رابطه با این موضوع می‌توانید به پاورقی‌های صفحات 26 تا30 از کتاب «کربلا؛ مبارزه با پوچی‌ها» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
3- بحارالأنوار، ج‏44، ص 329.
4- بحارالأنوار، ج65 ، ص339.
5- ملائکه می‌‌گویند: «وَ ما مِنّا إلاّ لَهُ مَقامٌ معلوم» هیچ‌کدام از ما نیستیم مگر در مقامی معلوم و محدود. (سوره‌ی صافات، آیه‌ی 164).
6- بحارالأنوار، ج 1، ص 97.
7- سوره‌ی بقره، آیه‌ی 31.
8- بحارالأنوار، ج 1، ص 97.
9- بحارالأنوار، ج 65، ص 27.
10- بحارالأنوار، ج 26، ص 7.
11- به کتاب «حقیقت نوری اهل البیت» از همین مولف رجوع شود.

منبع: سایت حرف آخر